| X Close | ||
اول خداحافظ .
چون من رفتم اینجا : www.dandooon.blogfa.com
دوم اومدی اونجا بهم سر بزنی ، سلام !
توی تاکسی نشسته بود و مطابق معمول منتظر بود تا پر شود . هیچ کسی نبود . خودش هم نمی دانست چرا باز هم مثل احمق ها ردیف عقب نشسته است . ردیف جلو که خالی بود . تازه هیچ موجود بد بویی مثل اون کارگر افغانی تنبل هفته پیش نیست که کنار او سوار شود و همه طول مسیر خودش را بزند به خواب و گردنش رو بروی شانه سفید او بیندازد .
کتابش را در آورد و آن را باز کرد . دوست داشت چند صفحه ای را قبل از رسیدن به خانه بخواند . راننده هم دیگر خسته شده بود . خبری از فریاد " تجریش ، تجریش " راننده نبود.
دختری سوار شد . او سرش را بالا هم نیاورد . این هم شبیه باقی دختر ها بود . توی دلش به حرف حمید ، همکلاسیش خندید : دختر ها هر کدومشون یه شکلین . اگر توی خیابون راه میری و یکیشون رو نبینی ، دیگه هیچ وقت فرصت نمیشه اون معجزه رو دوباره تجربه کنی ...
احساس کرد بوی آشنای عرق و خستگی را حس می کند . با خودش گفت لابد باز هم از اون افغانی ها سوار شدن . کاش میشد اینا رو به زور برد و شستشون .
چیزی توی پهلویش فرو رفت . سرش را از روی کتاب بلند کرد و به چشمان دریده و سر و وضع ژولیده دختری رسید که چاقویی را به حالت تهدید در پهلوی او فرو کرده بود : صدات در بیاد می کنم تو پهلوت .
- باشه ، خونسردیت رو حفظ کن ، می خوام کیف پولم رو در بیارم و بهت بدم .
- پولت مال خودت ، دستت رو بنداز دور گردنم .
پسر چشمانش را گرد کرد : چیکار کنم ؟
دختر چاقو رو کمی بیشتر فشرد : شنیدی چی گفتم.
پسر به آرامی کتابش را درون کیفش قرار داد و دستش را دور گردن دختر انداخت . دختر سرش را بروی سینه پسر گذاشت و گفت : تا تجریش می خوام بخوابم . ولی یادت باشه که من دو تا چشم هم پشت سرم دارم .
پسر پوزخندی زد : فقط باید خواهش می کردی ، چاقو کشی نمی خواست .
- خفه شو ، از شما پسر ها همتون متنفرم .
چند لحظه ای نکشید که تاکسی پر شد . اتومبیل به آرامی به راه افتاد . پسر با خودش فکر کرد : این دیگه چه جورشه ؟ محبت به شرط چاقو ؟! البته تجربه جالبه . خیلی وقت بود که این حس رو نداشتم . تقریبا داشت یادم می رفت . چند سال میشه رویا رو بغل نکردم ؟! سه سال ؟ چهار سال . فکر کنم سه سالی میشه دیگه . اونم همیشه به همین آرومی توی بغلم می خوابید . انگار یه بچه بهت تکیه داده . حس خوبیه . نه ، انگار یه بالش رو گرفتی توی بغلت . فرق اینه که این یکی رو نباید زیاد فشار بدی ، ممکنه بشکنه . جدا چرا این کار رو می کنه ؟ خوب بره به سر و وضعش برسه ، یه دوست پسر پیدا کنه ... پسر که کم نیست .
دخترحرکتی کرد و خودش را به پسر نزدیک تر کرد . گویی درتخت خواب پر قوی خود از این رو به آن رو می شود . پسر دستش را دور شانه های دختر برد و او را بیشتر به خودش چسباند : شاید هم یه بد بختی مثل منه . نکنه اینم دیگه نتونسته گمشده اش رو پیدا کنه ؟ وقتی رویا رفت ، منم تقریبا همین طوری شده بودم . شاید هم از این بد تر بودم . یادته ؟! سیگار رو اون موقع شروع کردم . عین این آمریکایی ها دائم الخمر هم بودم . خوبه معتاد نشدم . ولی چرا نمی تونم از اون متنفر بشم ؟ اونکه منو به یه کارخونه دکمه سازی فروخت . فکر کن ، اون آقای دکمه ! از من پولدار تر بود ولی خوب یه خپل کوتوله کچل . البته از حق نگذریم ، خوب هم بلد بود حرف بزنه . نمی دونم تحصیلات داشت یا نه . به درک ، هر خری بود ، بود دیگه . رویا منو فروخت به پول های اون . فکر کنم حتی توی یه تخت هم نخوابند . من چیکار کنم الان ؟ حمید راست می گفت . وقتی خدا بهشت رو روی زمین آورده و این همه حوری ریخته این ور اون ور ، من چرا باید خودم رو به خاطر حوری زباله دونی ناراحت کنم ؟ اگه اون نبود الان شاید گوشه خیابون بودم . خود نامردش بود که توی بطری هاش شراب من ، آب می ریخت و ترکم داد.
لبخندی بروی لبش نشست . دختر دستش شل شده بود و چاقویش تقریبا بروی پای پسر افتاده بود . پسر به آرامی چاقو را از دست دختر در آورد و جمعش کرد ، بعد درون جیب دختر انداخت . دختر زیر لب چیزی زمزمه می کرد : امیر ، تو که اینقدر خوبی ، چرا بغلت رو ازم دریغ می کنی ؟
پسر باز هم لبخندی زد . اتوموبیل به آرامی ایستاد . پسر کمی دختر را بیشتر به خودش فشرد و بوسه ای بروی پیشانی او نشاند . مسافری پیاده شده بود . پسر دستش را درون کیفش کرد و کیف پولش را در آورد : آقا دو نفر حساب کنید ...
هنوز هم حرف اون دوست عزیزم یادمه که می گفت : بهار بهونه خوبیه هاا ، نمی خوای بنویسی ؟!
ولی خودم هم نمی دونم چرا بیشتر از یک ساله که کار خوبی از خودم ارائه نکردم . نه طرح خوبی ، نه نوشته خوبی . انگار گیر کردم توی لعنتی زندگی ماشینی و مثل یه ماشین فقط به دنبال آینده ای که می دونم هیچ وقت نمی یاد می دوم . میرم سر کار ، هر کاری که بهم پیشنهاد میشه رو قبول می کنم و همه انرژیم رو می زارم تا آخر کار یقرون ، دوزار بزران کف دستم و بگن دوباره بهت زنگ می زنیم ...
ولی امروز فهمیدم چمه !! تا تنهایی رو حس نکنم نمی تونم بنویسم . مگه نقاب نبود !؟ همه تنهاییم رو ریختم توش . البته چیز محشری نشد که بگم برام جایزه ها رو ردیف کردن و من الان دیگه خدای نویسنده های روی زمینم ، ولی خودم دوستش داشتم . برام هم مهم نیست که چند ده تاش توی انبار های خونه خودمون مونده ، یا چند صد تاش برگشت خورده به ناشر ... برام مهمه که تونستم بنویسم و می تونم و تا آخر عمرم خواهم نوشت .
بعد او کتاب ، خیلی ها پیشم اومدن و ازم تحسین کردن . یا هر جایی از دهنم می پرید و می گفتم که من یه کتاب چاپ کردم ، چشم های گرد شده رو می دیدم . همه ازم یه نسخه می خواستند ، با امضای خودم ولی کسی یه بار هم که شده نپرسید ، اینا رو کجا پخش کردین ، بریم بخریم . به قول شاعر : چه دردیست ؟! در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن ؟!!
بی خیال !
امروز دوم مهر ماهه . همیشه از این ماه متنفر بودم . از خیلی از مهر ماهی هایی هم که توی زندگیم دیدم بدم اومده . تنها دلیلش هم مدرسه ها بوده . من هیچ وقت شاگرد خوبی نبودم و فکرم رو آزاد می زاشتم برای تخیلاتم . همیشه هم چوبش رو خوردم . چه از شاگرد زرنگ تر ها ، چه از معلم هام و چه از مادر و پدرم که جونم رو واسشون میدم ...
ولی پاییز رو دوست دارم . دلیلش هم خودم هستم ، آخه منم توی پاییز به دنیا اومدم . البته یه دلیل دیگه هم داشته . چون صدای خش خش برگ ها رو دوست داشتم زیر پام . چه وقتی که توی پیاده رو های خیابون ولیعصر تهران و پارک ساعی قدم می زدم ، چه روز های تنهایی ، چه روز های چند تایی و چه روز هایی که توی پیاده رو های خیابون قصر الدشت شیراز با دوستای خیلی خوبم از بالا تا پایین رو می رفتیم . دوستایی که همشون توی روزمرگی و لعنتی ماشینی و بدو بدو برای زنده موندم غرق شدن . البته روز هایی هم بود که با عشقم ، عشقی که شاید دیگه تکرار نشه ، این خیابون رو از بالا تا پایینش رو قدم می زدیم . و روزهایی که به دنبال نشونه ای از اون ، تنها و هراسون می رفتم .
بازم بی خیال !
الان دارم فریدون گوش می کنم که با خشایار اعتمادی برای شهید ها خوندن ، گوش می کنم . اسم آهنگش گمشده است . واقعا نمی دونم ، این همه جسد انسان رو از کجا میارن . کاش مغز یکیشون سالم بود و میشد دوباره خوندش . یا زندشون کرد و ازشون پرسید ، اگر امروز هم اینجا بودی ، بازم می رفتی ؟! بازم جونت رو می زاشتی توی جیب پیرهنت ، کنار اون قرآن کوچولوت و عکس دختر 6 ماهت ؟! یا اگر اون پیر مردی که برای امام نامه نوشته بود و التماس کرده بود . می گفت : آقا جون ، من اگر پیرم و به درد نخور ، اندازه یه دونه کیسه شن که می تونم مفید باشم . بزار من قسمتی از سنگر رزمنده های اسلام باشم .
اگر امروز ازش بپرسیم نظرت چیه ، چی ممکنه بگه ؟
جای همشون خالیه . ولی هنوز که بین ما هستن . می دونی چی بهمون می گفتن اگر امروز زنده بودن؟ می گفتن چرا زیر حرف زور میرید ای مردم . مگه کشور رو از سر راه آوردیم ؟ مگه آرو برزن ها نبودن ، مگه دلیران تنگستان نبودن که ارتش تا دندان مسلح انگلیس رو به گریه آورده بود ؟ مگه سر به داران نبودن که نزارن چنگیز خوان ها و امثالشون کشور رو به غارت ببرن ؟ مگه ما نبودیم که برای ازت و شرف کشورمون جلوی یه مشت عرب ایستادیم ؟ شما دارید چی کار می کنید . دشمن حتما باید از بیرون بیاد ؟! همین که یه سری آدم آبروتون رو ببرن براتون بس نیست !؟ یکی بره اون بالا بگه فلانی بزغاله است بهمانی گوساله است بعد همه دنیا بیان بگن پس اون تمدن 5000 ساله کو ؟! اینا 5000 سال این طوری حرف می زدن !؟
زیاد حرف زدم . مونده بود اینجام ( تو گلوم ) . داشتم خفه میشدم ...
باز به سر شب کسلم . غصه نشسته رو دلم .
میگن بازم شهید میاد ، یه عالمه ، خیلی زیاد .
ای
ایران !
ای
مرز پر گوهر
زنده باد
ایران
دسته گلای بی زبون
گمشده های بی نشون
یه ریزه خاکسترشون
دو حلقه انگشترشون
یه تیکه استخون سر
یه شاخه گل ، یه بال و پر
یه دکمه پیرهنشون ، یه زره خاک تنشون ...
تابوت های یه اندازه
تو هر کدوم یه سربازه
باده که شیون می زنه
ابره که بر تن می زنه
تابوت ها خیس آب میشن
دسته گلا خراب میشن
می پیچه تو شهر و دهات ، عطر سلام و صلوات .
ای مادرای مهربون ، بچه هاتون ، بچه هاتون
دسته گلایی که دادین ، به جبهه ها فرستادین .
حالا با تابوت اومدن ، با بوی باروت اومدن
سر ندارن ، پا ندارن ، شوق تماشا ندارند .
مادرا از خدا می خوان ، با گریه و دعا می خوان
تابوت هاشون رو باز کنن ...
بچه هاشون رو ناز کنند ... ...
اما بویی عجیب میاد ، بو کنی بوی سیب میاد ، میگن کسی که پا بشه ، راهی جبهه ها بشه ، سر بیابون بزاره ، تو عاشقی جون بزاره ، اونجا که آفتاب می شینه ، باغ سیب می بینه ...
بچه های قشنگ من ، باغ گلای سیب من ، عشتون رو زیر پا نزارید ، ایران رو تنها نزارید ...
سراب رد پای تو ، کجای جاده پیدا شد ؟
کجا دستاتو گم کردم ؟ که پایان من اینجا شد...
کجای قصه خوابیدی ؟ که من تو گریه بیدارم ،
که هر شب هرم دستاتو ، به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگی های من ، تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری ، تظاهر می کنم هستی
تو آهنگ سکوت تو ، به دنبال یه تسکینم
صدایی تو جهانم نیست ، فقط تصویر می بینم
یه حسی از تو در من هست ، که می دونم تو رو دارم
واسه برگشتنت هر شب ، درا رو باز می زارم ...
سراب رد پای تو ، کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد ؟
کجای قصه خوابیدی ؟ که من تو گریه بیدارم
که هر شب هرم دستاتو ، به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگی های من ، تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری ، تظاهر می کنم هستی
- اینجا چه خبره ؟!
- امروز همه عاشقای دنیا جشن گرفتن .
- برای چی ؟
- چندین سال پیش ، درست توی همین روز ، مردی به خاطر عشقش ، جون خودش رو از دست داد . حالا سال هاست که مردم دارند این روز رو بزرگداشت می گیرند .
- می بنینی چقدر خوشحالند ؟
- آره . همه خوشحالند چون می فهمند کسی که دوستش دارند ، دوستشون داره .
پسر ، پاهایش را از روی لبه سنگی آویزان کرد و بروی آن نشست ، از لای شاخ و برگ ها به دسته دختران و پسران و مردان و زنانی که آن سوی رودخانه نشسته بودند خیره شد : اون دختره رو ببین چطوری داره می خنده ؟ انگار تا به حال کسی بهش کادو نداده . اون پسر رو ببین ... همونی که سمت چپه ، داره گریه می کنه . آخی ... ببین چقدر قشنگ همدیگر رو بغل کردن ...
پسر سرش را چرخاند به سمت شانه راستش ، ولی فرشته ای که چند لحظه پیش روی شانه اش بود ، رفته بود . پسر دستانش را زیر چانه اش زد و به انبوه جمعیت آن سوی درخت ها خیره شد ، زیر لب زمزمه کرد : تو هم برو . من به تنهایی عادت کردم ...

به آرامی جعبه سیگارش را پایین گذاشت و قوطی مشروبش را نیز به کناری گذاشت . از جایش بلند شد و نزدیک پنجره رفت . امشب چندم ماه بود ؟! چرا ماه اینقدر درشت و نورانی بود .
بروی لبه کاهگلی پنجره نشست و زانو هایش را در آغوش کشید . هوا رو به سردی می رفت . چند تکه ابر بد بخت ، خودشان را مسخره ماه کرده بودند و هی جلوی آن رژه می رفتند . ولی برای او مهم نبود .
قلم و کاغذش را برداشت و به آرامی شروع کرد :
امروز هوا سرد تر شده ، دوست داشتم کنارم می بود و مثل قدیما دستش رو توی دستم می گرفتم . می دونستم الکی یه کاری می کرد تا این کار رو بکنم و دستش رو توی مشتم می گرفتم ، هااااا ، بهتر شد عزیزم ؟ به روم لبخند میزد ، سرش رو کمی پایین می آورد و به من نگاه می کرد . حس خوبی داشتم .
قلمش را زمین گذاشت وباز هم به بیرون خیره شد . باغچه بی حال و رنگ و رو رفته . کاغذ جدید برداشت و شروع کرد : یادش بخیر ، پیر مرد با چه علاقه ای انگور هاشو توی تور می پیچید تا کلاغ های فضول بد سیاه ، بهشون ناخنک نزنن . هر خوشه واسه خودش یه تور داشت . وقتی که داشت این کار رو می کرد زیر لب ذکر میگفت . یه بار پرسیدم : آقا جون چی داری میگی ؟ جواب داد : دارم براشون قران می خونم . دوست دارند .
باز هم قلمش را زمین گذاشت و قطره اشکی که از لابلای موژه هایش می لغزید را با پشت دستش پاک کرد .
یه کاغذ جدید : یادت میاد روزی که با هم رفته بودیم بیرون ، کجا بود ؟! موزه بود یا کاخ ؟ خودشون هم نمی دونستند . یه ظهر بهاری شیرازی قشنگ و دوست داشتنی . کنارم نشسته بودی . دستت توی دستم بود . سرت روی شون و اون یکی دستم دور شونت . دوست داشتم . فقط بغلت کرده بودم . گاهی روی سرت بوسه می زاشتم . ولی کیه که اون بوسه های آروم رو از زیر مقنعه حس کنه ؟
سیگاری روشن کرد . ولی هیچ وقت به دهانش نبرد ، از سیگار بیزار بود ...
کنار رودخانه نشسته بود . پاهای پیرش را درون آب سرد فرو برد تا شاید کمی روحش جوان شود .
آن سو تر دختر و پسر بچه ای نشسته بودند و پاهایشان را درون آب سرد فرو برده بودند . با هم می گفتند و می خندیدند .
پیر مرد سیگاری روشن کرد و به ارامی کشید . دستان چروکیده اش هنوز هم بوی پوست گرد و شاهتوت تازه پیده شده را می داد .
سیگارش تمام شد . به سمت بچه ها چرخید . ولی دختر بچه دیگر نبود ...
- مامان ! چرا داری گریه می کنی ؟
- مهم نیست دخترم ، مشقاتو نوشتی ؟
- آره ، راستی اون خانومه کی بود که تو ماشین بابا بود ؟
- دوست من بود گلم ، امروز دیکته نداشتی ؟
- چرا ، بیست شدم ، مامان ؟!
- جونم ؟
- چرا بابا سیگار می کشه ؟
- بابا سیگار نمی کشه دخترم .
- دیروز خودم دیدم ، توی تراس نشسته بود و داشت می کشید .
- فردا چی داری ؟
- فردا زنگ اول فارسی داریم ، زنگ دوم هم علوم داریم . زنگ سوم ورزش داریم ... راستی مامان !
- بله ؟
- دیگه مهمون خونمون نمیاد ؟
- کدوم مهمون ؟
- همون مهمونایی که خودت همیشه دعوتشون می کردی ؟ کلی از دوستات بودن ، بعد می شستیم آتیش روشن می کردین .
- آتیش نبود دختم ، عود بودش . نه دیگه کسی نمیاد ؟
- راستی مامان !
- جونم ، صبح که نبودی به خانومه زنگ زده بود می گفت از آرایشگاه زنگ زده ، گفت بهت بگم که بهشون زنگ بزنی .
- راست میگی ، خیلی وقته نرفتم آرایشگاه .
- این دفعه منم می بری ؟ مثل قدیما که هر روز با هم می رفتیم ؟
- اره عزیزم .
- مامان !
- بله ؟!
- بابا کی میاد ، بهم قول داده بود که امشب منو ببره شهر بازی ...
- بابا دیگه نمی یاد عزیزم ... بابا با دوست من ...
و بغضی ترکید ...
He went in the train. Doors are closed whit a normal scram. He find a place in the crazy subway train and put his bag down to not to disturb any one.
There was a free seat in front of hem but he didn’t decide to set and suggest to an old man. He thanks and seat in front of the young man. Train stopped: Navab safavi Station “the Speaker said. Train moved “next Station, Hor!” The Speaker said. He was really tired of his trashy life and boring daily rotten. He thinks “so when can I rest? Where is my happy life? Do I lost in machine life? Go to the job, get back, rest and again, so where is my shining morning?
He opened his eyes and suddenly sea a must beautiful girl he ever seen. She has e green eyes and bright face whit cute lips and her hairs are look likes golden silks. He turned his head and try not to think about her, he wondered: who is this girl? Does she real? Or I just dream? What’s going on god? Are you kidding me? Or it is a real gift? He returned to the girl and tries to say something but his throat blocked, he can’t say anything. “Can I ask question mamas? “He thanked “but it’s worse way to start,” he continued “nice sunny day, isn’t it? Hay stupid, we are under the ground, so what can I say? “
Train stopped and girl standup to get off the train. He walked up, the speaker still Speaking” you can change your train to the golhak Station or Haram e Motahar Station …
This is his Station and he have to gets of the train. He pushed the people to open up a way to escape from crazy train and he had changed his train, so get down the stairs and went to the Golhaks Platform, train entered the station and he gets on the train, find a place and put his bag down to not to disturb any one. As always!
There was a free seat in front of the boy and he looking for an old man to suggest the seat o him as always but when he turned his head to the set, he surprised. The green eyed girl was sat in front of his eyes. He smiled very Short and he thinked: “what is it? Is it another chance for me? Oh god!! I love you. “But he can’t say anything and his throat blocked again. He pull down his Spit and thinking about his self. About a weak boy who can’t open his mouth and say some to start a conversation, so why did he still alive? Is there any reason to still naught the air?!
Train stopped again and speaker stared: “ Golhak Station, this is last station and dear passenger had to left the …”
Sound of walking on the metal and running of stupid people on it, and clod silence of the new station is really smelled death and he usage to this smell. He get on the escalator and goes to the gait to exit of the station. “Hello busy city! “He wondered inside. He take a taxi and sat in the back seat and waiting to taxi get ready. He wondering” oh boy, you lost your chance for 2 times and this is really awful. This is a disaster, who are you? Are you a baby kid? or a growing up boy whit 27 damn years old? If I had another chance of this girl, I will talk to her and I …”
The taxies door opened and girl gets on it …
16-11-2009 5:08 AM
Shelman !!
دیشب کلی با هم صحبت کردیم . فقط می گفت به هم نمی خوریم . البته از خیلی موارد هم به هم نمی خوریم . اون آدم حسابگری هستش و من نیستم . من ولخرجم . هدف هاشو تا نهایت دنبال می کنه ، ولی من وقتی به مقصد می رسم دیگه زیاد سخت نمی گیرم .
خیلی سادست . خودش می گفت ! ولی من زرنگم ، اینم خودش می گفت که من بهش اعتقادی ندارم . می گفت من از خانواده ثروتمند تر از اونم ، به نظر من این دلیل نمیشه که دو نفر به هم نخورن . حالا نمی دونم از کجا به این نتیجه رسیده .
دوستش دارم . خیلی گشتم تا اون کسی رو که می خواستم پیدا کردم . توی خیل چاه ها رفتم و بیرون اومدم . حق داره به من اعتماد نکنه . وقتی می بینه دارم واسه یه لقمه آینده جون می کنم و از هر فرصتی که دستم میاد می خوام اون چرک کف دست رو بسازم ، خوب حق داره بهم اعتماد نکته .
خیلی دوستش دارم . دیشب قرار شد فقط هفته ای یه بار به هم زنگ بزنیم . می دونم برای من شروع دلتنگی هاست و برای اون شروع فراموش ها . دیشب تا صبح نشسته بودم . داشتم به کمد قهوه ای تیره که رنگ یه قهوه تلخ فرانسه رو م داد نگاه می کردم . پیچ و خم های بافت روی در کمد ، درست مثل پیچ و خم های زندگی منه . فقط یه تفاوت ساده داره ، مال کمده تموم شده ولی مال من تموم نمیشه . انگار از ابتدای تاریخ یادشون رفته خط کش بزارن و زندگی منو کشیدن .
خیلی دوستش دارم . دیشب بعد از سه سال دوباره گریه کردم . پاشودم ، سجاده ای که برام از مشهد سوغاتی آورده بود رو پهن کردم نشستم وسطش . شرم دارم به بالای سرم نگاه کنم . انگار یکی میگه باز کارت گیر افتاده پیدات شد ؟!!
ولی به همون بالا سریه ، مگه کس دیگری رو دارم که بتونم ازش بخوام ؟! خودش گفته صد بار توبه شکستی باز آی . همیشه تا حاجتم رو ازش می گیرم رم می کنه و می رم و پشت سرم رو نگاه نمی کنم ...
دوستش دارم و تا وقتی که به قول خودش با خودش قهره پیشش می مونم . حالا می خواد فهشم بده ، می خواد ازم متنفر بشه ، می خواد دوستم داشته باشه ...
تا آخر خط باهاش هستم ...
--------
امشب شب اولیه که قراره بهش زنگ نزنم ...
توی کنج تراس نشسته بود ، زانوی استخوانیش رو توی بغلش گرفته بود انگار می خواستند فرار کنند و به آسمون پر از ستاره زل زده بود .
شب بود . یه کمی هم سرد بود . شبای کویر سرد میشد . چه برسه به غروب جمعه توی یه شهر غریب وسط خوابگاه دختران .
نمی دونم از کجا یه دونه قاصدک رو باد آورد و انداخت جلوش .
قاصدک رو گرفت توی مشتش ولی حواسش بود که قاصدکه خراب نشه . به آرامی بالا آوردتش و بهش نگاه کرد . اینگار دفعه اولشه اینجاست :
سلام کوچولو ، تو از کجا پیدات شد ؟!! نکنه یکی تورو فرستاده . خوبی ؟ چای می خوری ؟ تازه دمه هااا . چای دوست نداری ؟ خوب منم زیاد دوست ندارم . بستنی چی ؟ یه دونه دارم با هم شریکی بخوریم . یه گاز من یه گاز تو ... نه اونم دوست نداری . چته ؟ نکنه تو هم دلت گرفته ؟ آره منم دلم گرفته . چرا ؟!! خوب غروب جمعه ها آدم دلش می گیره اونم توی این خوابگاه . از ساعت 6 نمی زارن بریم بیرون . روزای دیگه تا ساعت 9 می تونستیم بریم توی محوطه ولی امروز میگن چون فوتبال داره نمیشه برین بیرون . بیکار بودم اومدم اینجا ؟ تورو خدا تو دیگه این حرفو بهم نزن قاصدک ... مجبورم کردند . رفتم خونه بگیرم هزار تا انگ بهم زدن . چی گفتن ؟!! گفتن دختری که ترم آخر میاد دنبال خونه حتما می خواد شیطونی کنه ، گفتن دختر خوب توی خوابگاه . انگار خوابگاه جای آدماست . گفتند دختر خوب که از شهرش دور نمیشه ، مگه عصر حجره ؟!! گفتند دختر خوب ...
و اشکش به آرومی از روی گونه اش چکید . مکث کرد . دیگه نمی تونست حرف بزنه و بغضش نه می ترکید نه میرفت پایین . آب دهانش رو به زحمت فرو داد و گفت : می بینی قاصدک ، این آدمایی که ادعای فرهنگشون میشه چه انگایی به یه دختر غریب می زنن ؟ نماز ؟!! معلومه که نماز می خونن . رفتیم یه جایی قرار داد ببنیدم طرف می گفت عاشورا تا سوعا من مراسم دارم باید خونه رو خالی کنید . بابام گفت پس دختر من کجا بره ؟ یارو در عین وقاهت برگشته گفته مشکل من نیست ... اگر می خواین قرار داد ببندین باید از الان فکر اونحاش رو بکنید ...
و باز هم قطره اشکی چکاند . صدایی از داخل صدایش کرد : شاپرک ، بیا شام حاظره ...
دختر ، قاصدک را به لبانش نزدیک کرد و بو سه ای بروی آن نشاند : برو به خدا بگو که این مردم چه بلایی سر من آوردن . ازشم بپرس چرا داره این طوری با من می کنه ؟ می دونم جوابش رو به تو نمی گه ولی خوب ، ازش بپرس دیگه . پرسیدن که ضرر نداره . راستی اگر خدا رو دیدی سلام منو هم برسون بهش بگه ... نه هیچی بهش نگو . خودش داره می بینه ...
قاصدک را کمی بالا گرفت و به آرامی فوتش کرد ...
( تقدیم به دوست خوبم که به زودی قراره برگرده دانشگاه ... )
- میگه چرا قبول نشدم ، میگه چرا ؟!!! منکه همه چی واست تهیه کرده بودم . ماشین ؟ معلم خصوصی ؟ آموزشگاه ؟ میگه از اون دهاتی که توی خونش نشسته زیر چراغ نفتی تست زده چیت کمتر بود ؟
ولی هیچ وقت نپرسیده تو فکرت چی بود ؟
- اینکه یه روزی می خوام مال خودم بشم .
- اینکه اندازه من با اون دهاتیه فرقمی کنه . اگر اون با دیدن یه هزاری ذوق کنه ، من باید صد هزار تاشو ببینم . ولی هردومون رو پای خودمون هستیم .
- اینکه یکی نیست هر روز توی گوشت بخونه هیچ چی نمی شی .
- اینکه اون همیشه یه بابایی رو داره که بهش میگه به بودنت افتخار می کنم ...
داد زدم : تو کله من خیلی چیزا می چرخه که اون حتی نمی تونه تصورش رو بکنه . مگه هرکی مدرک گرفت آدم شد ؟!!!

( این متن رو دوست خیلی خوبم نوشته ، برای کی ، کجا و کی ... فقط خودش می دونه )

برای دوستی که مدت هاست بهش قول دادم به یادش چیزی بنویسم ...
پر هایت را باز کن ،
چراغ در دست توست ؟!
پس بیا تا با هم پر بکشیم
و امشب ، روح من
برای اولین بار ، برای آخرین بار
- چقدر زود گذشت ؟
به بطری خالی نگاهی کرد و درون رودخانه انداختش . پاهایش را درون رودخانه کرده بود . حس جالبی بود . سر گرم و پای سرد . بطری دیگری را برداشت و جرعه ای نوشید .
چرا این طوری شده بود ؟ شش سال ، هفت دوست ، نه هشت تا بودند ، شاید هم شش تا بودند . اصلا مهم نبود . مهم این بود که خیلی بودند .
چرا ؟!! بازهم جرعه ای نوشید تا گلویش صاف شود و بتواند به این سوال جواب دهد . چرا چی ؟ از خودش می پرسید . چرا باید این طوری باشد . دوست من با دوست دختر من دوست شد ، چرا ؟ چون من به دخرت وعده ازدواج نداده بودم و دوستم اغفالش کرد ؟
دوست دختر دوستم به من زنگ می زد . چرا ؟ چون فکر کرد من حالا برای ازدواج حاظرم ؟ این چه سریست که تا کسی با کسی دوست می شود نقشه برای آینده هم می کشند ؟
جرعه ای دیگر نوشید . قلبش به تپش افتاده بود . آخرین باز پزشک به او گفته بود حق ندارد دیگر بنوشد . لبحندی زد . پزشک برای خودش گفته بود .
مشتی آب برداشت و به آرامی درون رودخانه ریخت . چلک ، چلک ، چلک . صدایش آرامش بخش بود . جرعه ای دیگر نوشید .
موبایلش زنگ زد . بروی صفحه نوشته بود : خاطره . گوشی را بروی صورتش چسباند . صدایش می لرزید : جانم ؟
- هنوز بیداری ؟
- آره عزیزم .
- ببین ، من نمی خواستم این طوری بشه . می دونی ...
- آره می دونم . یه خواستگار خوب برات اومده و ...
دختر تقریبا جیغ زد : نه . می خوام بگم که دوست دارم تا ابد در کنارت باشم . بدون ازدواج . فقط با هم دوست باشیم .
پسر خندید : گوش کن خوشکله . من دیگه دور رفاقتم خط کشیدم . دیر یا زود می خوای بری دنبال کارت ، پس همین حالا برو ...
دختر مکثی کرد : چی تو کلته ؟
پسر جرعه ای نوشید : ببین ، من نه می تونم شوهر خوبی باشم نه می تونم یه زندگی رو اداره کنم . پول ندارم ، هنوز واسه این کار درکم نرسیده . هنوز نمی تونم یه خونه رو مدیریت کنم ... خیلی ایراد ها دارم . ولی یه دوست دختر می خوام که با هم زندگی کنیم نه دوستی .... هستی ؟
دختر باز هم مکثی کرد : یعنی نمی خوای ...
پسر جرعه آخر را نوشید : یعنی همونی که گفتم . رابطه توی ایران جوریه که من دوست ندارم دوستی ها نباید به ازدواج برسه . اگه دنبال شوهر یا آینده جادویی می گردی باید زود قطع کنی .
دختر قطع کرد . پسر بطری خالی را نگاهی کرد . با تمام قدرتی که داشت به دور دست ها پرتش کرد و صدای جیرینگ بروی سنگ ها را شنید . اینم از زندگ ما ...
تقدیم به کودک درون یکی از بهترین دوستام که خیلی وقته قهره ...
